سِجده
شاعر/ حسین احمدی خواه.
سَبک و قالبِ شعر/ نو؛ شعرِ سپید.
دفتر شعر/ ریسمان.
موضوع/ خدا.
شماره ثبت در انجمن شعر نو:709745
تاریخ انتشار/۳بهمن۱۴۰۴
------ـ------ـ------ـ------ـ------
نَبضی که نمیزد،
از در حیات وارد شد!
او آمده بود تا اینبار بماند،
عرق میکرد،
به زمین میریخت،
زمین او را میفهمید
درک میکرد!
تکتک قدمهایش را بوسه میزد،
آسمان اِشراف داشت به او،
گُل قدرتِ کِشِش به او داشت،
هوا آلودگی نداشت و صاف بود،
برایش همه چیز به قشنگی ماه بود؛
ماه شب چهاردهم!
میدانی
تو قدرتمندی،
دارای اراده پولادین و همیشه زنده ای!
من شبی را طی کردهام،
شب زنده دارم به لُطفت،
از تو یاد میگیرم،
قدرتمند میشوم،
نان بازو میخورم،
سوی اسمت میخزم،
خود را به دایره ی دورت نزدیک میکنم،
جَرقه ای از تو؛
مرا در خود میکِشاند!
مُثمِر ثَمر و پُر از حقیقتِ نابِ یک فرصتی!
رویایی در سر،
لیلی بازی میکند!
همانندِ کودکی زرنگ،
از شش به هفت میپرید،
سنگ را برمیداشت و ادامه میداد،
یک جدولِ کشیده شده روی زمین،
اعدادی از یک تا هشت،
گچی کم رنگ
همان وجودی میسازد؛
با کم رنگیاش!
خلق میکند دویدنِ انسان را بر روی زمین،
مَشغلهها
بلند پروازیها
حمایتها و جسارتها،
بعضی هنگامِ برداشتنِ سنگ؛
با زانو به زمین میخورند
سوختی، نوبتِ منه!
بلی نوبتیست اِنفِصال از دنیا،
و اِتصال به عُقبا!
نوبتیست
همه به آنسو میرویم،
از دوبالی که ضعیف است
انتظارِ پرواز نیست!
پرواز بال شور و شَعَف میخواهد،
نور و هدف میخواهد،
دلانگیز و وسوسه کنندهست آغوش!
آغوشی با عظمتی خیره کننده،
با حُرمتی دائمُالفَضل!
مشترک میشوی
زمانی که سیم باشد،
جریانات و نَوَسانات،
همه باشند!
امّا تو یک خط را جواب میگویی
باقی را نه!
مُشترکِ موردِ نظر پاسخگو نمیباشد؛
جعل و نیرنگ و فریب را!
مُشترکِ موردِ نظر خاموش میشود؛
در مقابل شیطانصفتان حرفی نیست!
رِیجِکت میکنی همه ی آنها را!
با خدا جشن میگیری!
به صورتِ هم کیک میمالید!
خوشحالی میکنید
پاکیای که به یکباره شکل میگیرد،
در تقویم نشانه گذاری میکنی!
منبعد زمین میبوسد
پای خستهات را!
میبوسد تک تک قدم هایت را
آسمان اِشرافی کامل دارد
محافظِ توست!
گُل با تو چهره آرایی میکند؛
انتظارِ لمسِ بینیات را میکِشد!
هوایی که، اُ 2 را تزریق میکند؛
به پاکی و فروتنی!
همه ی اینها زیبایی خاص دارد،
مثلِ ماه شب چهاردهم!
تو را معشوق صدا میزند،
و تو صبحها تا برمیخیزی
سلام و درود میدهی!
ای جانم!
چه سلامی
چه علیکی از جانبش،
چه جانانه هم را میخواهید!
راهت را به من هم نشان میدهی؟!
این مِدیتِیشِن را به من میآموزی؟!
جواب گفت
راه در جهان یکیست؛
آن راه راستیست!
مدیتیشن یادِ معشوق است؛
حرف زدن با اوست!
رکوع میروی
نصفی از تو خالی میشود!
سجده تمام تو را میگیرد
و از تو، تویی دیگر میدهد!
تازه
پاک و روحانگیز
هدیه میکند تو را به تو!
اَمان از عُشّاقِ دل سوخته،
اَمان از مهری که به لب دوخته،
بیش از این توانِ گفتن نیست،
هرکه را اَسرار حق آموختند،
مُهر کردند و دهانش دوختند...!